درباره نویسنده
علیرضا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علیرضا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دلم می خواد بمیرم
  • زمستان است....
  • قصه ای در شب
  • لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم ............
  • کی اشکامو پاک میکنه!!! وقتی توروندارم!!!
  • بارون
  • عیدتون مبارک
  • ماه پر برکت..
  • وقتی حسی نیست....
  • بیا و مردی کن
  • مبعث
  • زندگی از دیدگاه سهراب سپهری
  • بخوان بار دیگر ....
  • خرمشهر
  • عشق
  • مهدی بیا
  • وطن
  • برادران جفاکار
  • دوستم داشته باش
  • گیج و منگ
  • سال نو مبارک
  • گفته ها
  • معذرت خواهی
  • یک دل !
  • مرگ
  • تنهایم تنها ...
  • همه ما چهار همسر داریم!
  • گرگ هار !
  • خانه دوست کجاست؟....................
  • شعری از پابلو نرودا
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (٢)
  • فقر (۱)
  • دل (۱)
  • وطن (۱)
  • جاودان (۱)
  • عادت (۱)
  • شرم (۱)
  • فرق (۱)
  • ننگ (۱)
  • یک دل (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
دوستان من
  • ناتانائیل
  • آهو خانوم
  • masy-management
  • ماجراهای گاگول...
  • داداش گلم فرشید
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



آبادان=عشق
دلم می خواد بمیرم
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

دستت را از روی قلبم بردار.بگذار بار دگر خون در رگهایم شریان داشته باشد.دلم برای دیدن خوابی راحت تنگ شده.صداهای اشنا برایم ازار دهنده شده.به زیبایی حس مردن را لمس می کنم.خرد شدن استخوانم را می فهمم ولی زبانم باز کم کاری می کند.ان نزدیکان گرگ نشان همیشه تورا طعمه ببینند تو را هم گرگ می کنند.صدای قلبم ضعیفتر از صدای موج دریا در وسط بیابان شده.دلم می خواد تنهای تنها در گوشه ای از این دنیا زندگی کنم .می خواهم این بار اشنایانی پیدا کنم که دوستم نداشته باشند فقط مرا بفهمند همین.

نظرات ()



زمستان است....
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۸/٢٢

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یاری،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !



منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وَش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور



نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .



سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است ...



مهدی اخوان ثالث

نظرات ()



قصه ای در شب
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۸/٢۱

 

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنائی های رؤیایی

یک به یک درگیرودار بوسه بدرود

 

ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلکش باران

می خزد بر سنگفرش کوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زیبائی دری را می گشاید نرم

می دود در کوچه برق چشم تبداری

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

 

باد از ره می رسد عریان و عطر آلود

خیس، باران می کشد تن بر تن دهلیز

در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگیز

 

چشم ها در ظلمت شب خیره بر راهست

جوی می نالد که «آیا کیست دلدارش؟»

شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر

«ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش»

 

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

می خزد در آسمان خاطری غمگین

نرم نرمک ابر دودآلود پنداری

 

بر که می خندد فسون چشمش ای افسوس؟

وز کدامین لب لبانش بوسه می جوید؟

پنجه اش در حلقه موی که می لغزد؟

با که در خلوت بمستی قصه می گوید؟

 

تیرگی ها را بدنبال چه می کاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟

در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟

نه ... دگر هرگز نمی آید بدیدارم

 

پیکری گم می شود در ظلمت دهلیز

باد در را با صدائی خشک می بندد

مرده ای گوئی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد  

 

 

 

                

نظرات ()



لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم ............
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۸/٢۱

 

متشکرم برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم" .

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که: لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم ............

نظرات ()



کی اشکامو پاک میکنه!!! وقتی توروندارم!!!
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۸/۱۱
 

      کوله بار سفرت رفت  و نگاهم را برد   

 

نه تو دیگر هستی نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود   

 

سایه می داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سرگردانم    

 

هیچ کس گمشده ام را نشناخت  

 

 تابش رایحه ای بی خبر آورد کسی در راه است  

 

فقط منتظرتو هستم و دیگر هیچ  

 

........  

 

جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند !


 

نظرات ()



بارون
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/۸/۱۱

 

به خدا ناشکری نمی کنم.

اما وقتی میبینم، دل آسمون هم مثله دلم من دو روزهِ گرفته،

بهش حسودی می کنم.

آسمون وقتی بغضش می ترکه،  همه می گن بَه بَه عجب صدایی عجب هوایی و ...

اما بغض من که می ترکه، همه می گن باز این شروع کرد.

می گن پاشو گریه واسه ی مرد عیبِ ، مرد که گریه نمیکنه!

اون موقع است که دلم می خواد یه هفت تیر داشتم با یه دونه گلوله...

نظرات ()



عیدتون مبارک
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/٦/٩

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا 

این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا 

 

یک ماه تمام میهمانت بودیم 

یک روز به مهمانی این خانه بیا 

 

                      اللهم عجل لولیک الفرج

نظرات ()



ماه پر برکت..
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

سلام

بلاخره ماه رمضونم رسید...یه ماه خیلی سخت و البته شیرین...میدونم که خیلی هاتون از ته دل شیرینی این ماهو تجربه کردین!

البته بعضی ها هم فقط سختی هاشو می بینن و هیچ استفاده ای از این ماه نمیکنن!!البته تا حدودی حق دارن!!تحمل سختی این ماه به همین راحتی نیست!مخصوصا وقتی که بیفته وسط تابستون و 16-17ساعت گرسنگی و تشنگی رو باید تحمل کرد!!کار هرکسی نیست...و امکان داره یه مقدار از وزنتون کم بشه!! 

اما...حتم دارم زیبایی هایی که این ماه پر برکت داره سختی هاشو تحت الشعاع قرار میده،مگه نه؟!اینطور نیست؟!...البته بازم الآن با چند سال پیش خیلی فرق کرده!مخصوصا آدماش!!!...دیگه اون صفا و صمیمیتی رو که توی مردم تو این ماه می دیدیم خیلی کمرنگ شده!و هرکس میخواد به یه بهونه ای از زیر بار روزه داری فرار کنه!میدونم که خیلی هاتون اینو احساس کردین..

نمیخوام فقط از بقیه حرف بزنم..خود منم تقریبا همینطوری ام!!اون اوایل که کوچیک بودم و روزه داری بقیه رو می دیدم ؛عاشق این ماه بودم...دوست داشتم منم روزه بگیرم و با بقیه واسه سحری و افطار بیدار بشم!!تا جایی که گاهی وقتا با مامانم سر روزه گرفتن و نگرفتنم دعوا میکردیم!!اونموقع ها نزدیک شدن مردم به خدارو تو این ماه حس میکردم..اما الآن...نمیگم نیست... ولی خیلی کمرنگ تر شده!!دیگه اون شور و حالی رو که اونموقع ها داشتم ،ندارم!!فکر میکنم واسه اینه که زیادی از خدا دور شدم وشایدم همه مون همینطوری شدیم!!

اما..خب..همیشه امید هست...

من هنوزم ماه رمضونو دوست دارم...هنوزم حال و هوای افطاری دادن و واسه سحری بیدار شدنو دوست دارم...هنوزم حس میکنم که مردم تو این ماه یه قدم به خدا نزدیکتر میشن!هرچند به ظاهر این یه قدم به چشم نیاد... به نظرم میاد اکثر آدما ذاتا پاکن ولی بعضی وقتا این پاکی رو فراموش میکنن وهمیشه باید یه فرصتی پیش بیاد تا یه چیزایی رو به یادشون بیاره!

به نظرم میاد که اکثرمون هنوزم اون ته تهای دلمون آدمای خوبی هستیم و فقط گاهی وقتا منتظر یه تلنگریم تا مارو به خودمون بیاره..

اون تلنگر میتونه ماه رمضون باشه..میتونه شبای احیا و گریه ها وخالی شدنامون باشه...میتونه شیرینی روزه گرفتن باشه...و از پس یه امتحان بزرگ بر اومدن...پس چه بهتر که از این فرصت ها استفاده کنیم و یه کم به خودمون و خوی انسانیمون نزدیکتر بشیم...

این ماه ؛ماه خالی شدن از گناهاست...ماه پاک بودنه...راحت از دستش ندیم...

نظرات ()



وقتی حسی نیست....
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/٥/٢

وقتی حسی نیست یک گوشه می‌نشینی و گل‌های فرش را می شماری، شمردن هم هیچ چیز را عوض نمی‌کند، بهتر که نمی‌شود هیچ! بدتر می‌شود! تازه یادت می‌افتد که باید سر برج فلان مبلغ پول را بریزی به فلان حساب .... اووووه اصلاً چرا شمردم؟!

 

وقتی حسی نیست لای کتاب‌های خاک خورده قفسه را باز می‌کنی بلکه مطلبی جالب راست کار باشد و کمی خیال مبارک را آرامش بخشد، بعد یادت می‌افتد که فلان کتاب را باید تا همین سه روز دیگر تمام کردن! .... اووووه اصلاً چرا خواندم؟!

 

وقتی حسی نیست گوشی تلفن را بر می‌داری و به رفقا زنگ می‌زنی، هیچ کس در دسترس نیست! احساس می‌کنی که تنهای تنها رها شده‌ای! .... اووووه اصلاً چرا دست به تلفن بردم؟!

 

وقتی حسی نیست می‌نشینی جلوی تلویزیون تا کمی تنوع حاصل گردد! تازه می‌فهمی پنج انگشت هیچ کدام با دیگری فرقی ندارد! .... اووووه اصلاً چرا تلویزیون نگاه کردم؟!

 

وقتی حسی نیست می‌روی ایوان، چشمت که به باغچه می‌افتد آرام می‌شوی، هندوانه قاچ شده را جلویت می‌گذارند، نگاهت به گربه رهگذر از دیوار می‌افتد .... آه عجب ساعت خوشی.

نظرات ()



بیا و مردی کن
نویسنده: علیرضا - ۱۳٩٠/٤/۳۱

 

 

قلبم هنوز با پلک های تو هماهنگ می زند ، هنوز من در تلاطمم و توسرگردان ! هنوز دلِ دست هایم می سوزد و آسمان را رها نمی کنند......... انگار منتظرند تا تو بیایی.....

 

وقتی تو می آیی بهار می شود و ابر ها می آیند و بعد باران .......بگذار بین اشک هایت بین همین باران غرق شوم ! بگذار افسانه و رویا و آرزو های پر درد شوم....بگذار بروند فصل ها بگذرند و من برگ های زخمی هرچه پاییز است شوم...... بگذار داستان و قصه این برگ ها به گوش تابستان هم برسد......بگذار کمی من هم مرد شوم......

 

راستی مرا سطر چندم قصه ات می نویسی ....می خواهم آن سطر را ، آن جمله را روزی کتاب کتاب بخوانم..... میخواهم آن جمله را فقط آن جمله را یک رمان نه هزار ها رمان بخوانم...........می خواهم از قول تو خودم را بخوانم...می خواهم به قول تو خودم را بخوانم..........

 

بیا و مثل همیشه مردی کن......بیا و دلگرمی کن......بیا و تکیه گاه واژه های من باش....بیا و سایه بان حرف های من باش...بیا و درد های من باش......بیا و زخم های من باش..... بیا و از قضا باش و قسمت خوب داستان من باش..........

 

بیا و مردی کن...دوباره مثل همیشه مردی کن و حرکت چشم های من باش.......بیا و سوز آفتاب شهر داغ من باش....بیا و مهربانی آب شیرین و زلال دوباره باز شهر من باش ....اصلا بیا و شهر من باش........

 

بیا و .........بیا و پایان خوش این بی سر و ته نوشته های من باش.....بیا و در این تابستان فصل گلاب من باش......

 

بیا و مردی کن گلاب من باش....... 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »